کبره به قلم صالحه فروزشنیا (آدولفا)
پارت دوم :
مرد کبریتی روشن کرد و سیگار دیگری را به آتش کشید. مجددا پاهای بلندش را روی میز گذاشت و لبخند بیجانی بر لب آورد. سیگار را گوشهی لبش گذاشت و در همان حال گفت: هیچ بعید نیست. پس برای اینکه سوءتفاهمها برطرف بشن اول خودم شروع میکنم...
***
صدای هقهق سیمین روانش را به هم میریخت و تصویر خندان سامیار که به روبان مشکی مزین شده بود، اسید معدهاش را به حلقش میفرستاد.
نمیدانست چرا آنجا مانده بود و تکان نمیخورد، نمیدانست چرا گورش را گم نمیکرد و پی کارهای خودش نمیرفت. مانده بود چکار کند؟ مانند یک مجسمهی سنگی، دست در جیب زیر سایهی درخت کاج بایستد و به عکس سامیار خیره شود؟ که چه بشود؟ عیسی مسیح بود و مرده زنده میکرد؟
برای بار یک میلیونم با خودش اندیشید: چرا من نه؟
همین سه کلمه برایش مثل چاه شغاد شده بود. صدای آشنایی زیر گوشش گفت: برو سیمین جون رو بلند کن ببرش خونه. طفلکی از صبح تا حالا خیلی اذیت شده.
ابروهایش را درهم گره کرد و پرسید: حالت خوبه؟ من ببرمش؟
آریا به موهای مشکی براقش چنگ زد و کلافه گفت: پس کی ببره؟ اون مادرته.
به انعکاس تصویر اخموی خودش روی شیشههای عینکآفتابی آریا نگاهی انداخت و کوتاه گفت: نه.
و بعد پشتش را به او کرد و ادامه داد: دیگه میرم.
آریا به آرنجش چنگ زد و مانع از حرکتش شد. از ریتم نفسهایش مشخص بود با خودش کلنجار میرفت تا فریاد نزند. شمردهشمرده گفت: خوب گوش کن پسرجون! اگه نمیخوای مادرت رو همراهی کنی باشه خیالی نیست به من هم ربطی نداره، ولی نمیتونی اینقدر نسبت به همه چیز بیتفاوت باشی. چرا عین کنه چسبیدی به گذشتهت؟ از عذاب دادن خودت و بقیه خوشت میاد؟
جوابی نداد.
آریا بازویش را فشرد و با جدیت تکرار کرد: خوشت میاد؟
نفس عمیقی کشید و بزاقش را فرو فرستاد. سیب گلویش آشکارا تکان خورد. هیچکس نمیفهمید، نه... هیچکس نمیخواست بفهمد!
اشعههای سوزان آفتاب جذب پیراهنهای مشکیشان میشد و فضای پر تنش میانشان را عذاب آورتر میکرد.
با یک دستش از پیشانی تا تهریشهای تازه درآمدهی زبرش را مسح کشید و با صدایی که از خشم و بغض دچار لرزش شده بود جواب داد: توقع داری چیکار کنم؟
برگشت و خیره به انعکاس چهرهی نزارش در عینک آریا افزود: برم بگم سیمین خانم! قربون شکل ماهت بشم بیا بریم خونه؟ اونوقت نمیگه تو دیگه کی هستی؟ نمیگه خونهای نداری؟ من خیلی وقت پیش، قبل از سامیار برای این خانواده مردم آریا!
آریا چشمهایش را در حدقه چرخاند و غرید: اسمم آکهیروئه. هزار بار بهت گفتم من رو آریا صدا نکن.
میدانست برادر بزرگترش از نام ایرانیاش تنفر دارد و از قصد این کار را کرد تا حرصش بدهد.
آکهیرو با نرمی گفت: اون تنها کسیه که برات مونده سهیل! میخوای همینطوری از دستش بدی؟ فکر میکردم با مرگ سامیار یکم به خودت اومدی، ولی انگار...
سهیل به سردی حرفش را قطع کرد: عادت ندارم خودم رو بین آدمهایی که نمیخوانم به زور جا کنم. فقط همین! درکش اینقدر واست سخته؟
برادر بزرگتر چند لحظهای سرش را پایین انداخت و به کتونیهای مشکی رنگش که رد خاک رویشان افتاده بود و دل را میزد نگاه کرد. سرش را تکان داد و گفت: بسیار خب هرطور راحتی. همین جا بمون الان برمیگردم.
آکهیرو به آرامی از او دور شد و به طرف سیمین و دختر جوانی که سهیل نمیشناخت رفت.
فاصلهشان به قدری بود که نمیتوانست صدایشان را بشنود، فقط دید که برادرش چیزهایی به دختر و سیمین گفت و آنها هم با تکان دادن سر تایید کردند.
دختر به سیمین که زنی به نسبت چاق و درشت اندام بود کمک کرد تا بایستد و بعد از تکاندن مانتوهای مشکیشان، آهسته از مزار سامیار دور شدند.
آکهیرو اندکی به تماشایشان ایستاد و بعد با قدمهایی فرز و چابک(همانطور که از جثهی ظریف و استخوانیاش انتظار میرفت) خودش را به سهیل رساند.
سهیل چشمهای کشیدهی قهوهای رنگش را به او دوخت و آکهیرو گفت: به عسل سپردم سیمین جون رو ببره خونه. تو هم باید با من بیای.
سهیل یک تای ابرویش را بالا داد و پرسید: عسل کیه دیگه؟
برادر بزرگتر، عینک آفتابیاش را برداشت و چشمان بادامی مشکی رنگش را به نمایش گذاشت. لبخند کمرنگی بر لبهای باریکش نشاند و جواب داد: همکارمه و احتمالا با هم ازدواج کنیم، البته اگه همه چیز خوب پیش بره.
- خب پس دوست دخترته.
- یه جورهایی.
سهیل حین اینکه به موهایش چنگ میزد پرسید: و قراره کجا بریم؟
آکهیرو نفسش را با صدا بیرون فرستاد، دستی به شانهی برادرش زد و با مهربانی گفت: منزل خان داداشت.
با اینکه خوب و روان فارسی حرف میزد، هنگام تلفظ بعضی حروف(مثل: ز، چ، ژ، خ، ش و ج) و آواها(مانند: آی، هوی، ها، بهبه و...) و یا در به کار بردن برخی لحنها(عصبانیت، هیجانزدگی و شوق) خوی ژاپنیاش گل میکرد و لهجهی کمرنگی به جملاتش میداد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
چون باباش براش انتخاب کرده دوست نداره.
۱ ماه پیشنازنین
0از اسم اریا متنفره؟ بی لیاقت
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
چه بگویم خواهر😔😂
۱ ماه پیشصاد سین
1واقعا دلم می خواست حداقل یکی مثل آکهیرو توی زندگیم داشتم😭😭
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
قابلی نداره برای خودت🤍😁
۲ ماه پیشزری
0پارت نخوانده شده رو لطفا بگوویچ من یادم نیس🥺🥺🥺
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
تا پنجاه خوندی عزیزم، هنوز مونده به اونجا به برسیم😅🤕
۱ ماه پیشزری
0اوخ اوخ کوتا ۵۰🥺🥺🥺
۱ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
شرمندهم واقعا🥲🤍
۱ ماه پیشآوا
2چه قلم زیبایی دارین😍
۲ ماه پیش
صالحه فروزشنیا (آدولفا) | نویسنده رمان
مرسی عزیزممم زیبایی از خودتونه🤍😍
۱ ماه پیشصاد سین
1آکهیروی قشنگ و مهربونممم😍♥️
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

الی
0اسم آریا به این قشنگی پسر چطور میتونی دوسش نداشته باشی؟😭😂